پنج کلمه تا خطر؛ روایتی از قلب خلیج فارس
جمله کوتاه بود، اما برای بهزاد که ۳۵ سال است همه زندگیاش روی یک سکوی نفتی در دل خلیج فارس خلاصه می شود، معنایش چیزی فراتر از یک خبر بود و آغازی برای یک جنگ. آن لحظه به تنها چیزی که میتوانست فکر کند، سکوی نفتی زیر پایش بود، سکویی که اگر به سرعت خاموشش نمی کرد، میتوانست مثل یک بمب عمل کند و مگر میشود بمب را خاموش کرد؟ بهزاد فقط داشت به سکو و همکارانش فکر میکرد. بی لحظه ای درنگ صدای آژیر را بلند کرد همراه با این فریاد: «.. این آژیر مانور نیست، یک هشدار واقعی است...»
میدانست که دیر یا زود نوبت سکوهای نفتی میشود، سکوهایی که از زیرساختهای اساسی کشورهای تولیدکننده نفت هستند و کنوانسیونهای جهانی حمله به آنها را منع کرده، اما جنگ مگر قانون و قاعده میشناسد، باید سریع بود، باید عمل کرد، زمان فکر کردن به این موضوع ها نیست، باید تا میتوان سرعت عمل داشت، جان نیروها و سکو اکنون در دست اوست و وای اگر آن لحظه به چیزی غیر از همین یک تکه از وطن بتوان فکر کرد.
جنگ حالا رسیده بود درست بالای سر جایی که او ایستاده بود؛ جایی میان دریا، روی سکویی پر از لولههای نفت و گاز، جایی که اگر یک تصمیم دیر گرفته شود، همهچیز میتواند در چند ثانیه به آتشی مهارناشدنی تبدیل شود. همین چند کیلومتر آن طرفتر، لاوان را زدهاند و بعید نیست که نقطه بعدی که دشمن به آن حمله میکند همین سکو باشد، مهدی گفت: "ما رو زدن ... خاموش کن".
اما پیش از آن تماس، داستان از جای دیگری شروع شده بود.
جایی میان دریا و آسمان و کنار سکوت خاص خلیج فارس که حالا با عبور وهم انگیز جنگندهها و موشکهای دشمن از بالای سرشان شکسته بود.
بهزاد ۲۵ روز از جنگ را روی سکو ایستاد، اگرچه هر شیفت کاری او و همکارانش ۱۴ روز بود اما مگر میشود روزهای جنگ و التهاب به شرایط عادی هم فکر کرد، این را با پوست و استخوان فهمیده بود: «کسی که روی سکوی نفتی کار میکند، زندگیاش شبیه زندگی روی خشکی نیست.»
سکوها، شهر نیستند؛ حتی جزیره هم نیستند. آنها تکهای فلزند که وسط دریا ایستادهاند، جایی که اگر اتفاقی بیفتد، فاصلهاش با کمک و امداد گاهی ساعتهاست؛ جایی که بهزاد آن را مدیریت میکند و نقطه به نقطه آن را میشناسد، برای او سکو فقط محل کار نیست؛ چیزی شبیه یک موجود زنده است که نفت در رگهایش جاری است و مشعل روشن بالای سرش خبر از نبض زندگی میدهد، موجودی که هر روز باید ضربانش را چک میکرد.